امروز می خواهم شعری محلی به زبان بهدهی تقدیم کنم . امید وارم مقبول خاطر افتد :

یاد از اون روزا 

یاد از اون روزا که بُشــکارُت به کـــــار ( یاد از آن روزهایی که جهت کاشت جو و گندم زمین را شخم می زدند )

جُــوری شــــاکِه ، موسمِ فصلِ بهــــــار  ( در فصل بهار غلات خود را درو می کردند  . )

شو زَسِــه داس ، شـاکِه هورهَ ، جو ، گَنُم ( به وسیله داس جو وگندم را دسته دسته می کردند )

پَی پَتــــی پــاشــو پُـرُت از خــــار و دار ( پای برهنه پاهایشان پر از خار و دار بود . )

فصــل تــاوِســــتُــو و پـــــاویز اَ تِ مُخ  ( فصل تابستان و برداشت خرما در نخلستان )

شــــاخَه با کیـــف همیشه کُنـــــــار لُخ ( با اشتها کُنار قرمز و رسیده را می خوردند )

دوشت شــــادا مُشتــاو که جَی خُرما بِبِی ( کف مُشتاو برای جای خرما کاه گل می کردند )

شـــایَه وُ گِل با خَــر و شــــاکِــه تِ بُخ ( گل توی وسیله به نام بُخ کرده و آن را با لاغ حمل می کردند . )

یـــاد از اون روزا که شــــــاخه گِــوِدَه ( از از آن روزها که غذای محلی گویده را می خوردند . )

شــــــابُـلی عـلــــف و شــــاکِـــه بِـرِدَه ( علف را می بریدند و آن را پیچیده و جهت غذای تابستان دام خشک می کردند )

آرد شــاکِه دونَۀ خِــرو و شــــاکِــــه نُو (دانه ی گیاه پنیرک یا توله را آرد کرده و از آن نتان درست می کردند)

شــــاکَـــری داخل صحــراوشــو پُــدَه ( و در زمین هی کشاورزی خود گیاه پُده را می کاشتند . )

شُـــو اَشَسِّن لِــه کَپَــــر شَــــروا شــاگُه ( شب روی آلونک نشسته و شروند می گفتند . )

گَپِ شُــــو هـــای خَشی بر ما شــــاگُه ( قصه هایشب زیبایی برای ما می گفتند )

دی گَپُـــو شـــُوم اَلــِه بُو قصـــه شَـکِه ( متدر بزرگ شب روی بام قصه می کرد .)

به بــرادرهـــای خــود کـاکـا شـــاگُه ( به برادر خود می گفتند کاکا )

دِلِیـــــا صــــافُت و نـــزدیک به هَمُت  ( دلهای همه صاف و نزدیک به هم بود )

کــاکــا از دادای خوش خــاطر جَمُت ( برادر خاطرش از خواهر خود جمع بود .)

بِرِکــو شــــادَسُّ و دسِّ بــا شـا شُشت ( آفتابه در دست داشته و دست پدر خود را می شستند . )

بُچ اَدُورِ  دی و بــاش همچــو شـَمُـت  ( بچه به دور پدر و مادرش همچون شمعی بود . )

ملا بُنــگ وَخــتِ سحــر مردم بــِدار ( هنگام اذان صبح مردم بیدار بودند . )

با ســوارِ خـــر زَبِــی اَشـــی اَکـــــار ( پدر سوار الاغ شده و به سر کار می رفت )

صُـــبِ گـَـه سَــوزی شَبُه رو به مُگام ( صبح زود با بار سبزی به طرف بندر مقام حرکت می کرد )

بُنــگِ شُــوم هم  زَیَـمُـو مَهـی شَبــار ( هنگام اذان مغرب با بار ماهی باز می گشت . )

یــاد از اُون رُوزا که شــا ریســی تَسی ( یاد از آن روز هایی که ریسندگی می کردند . )

آوِ سَــرد شــــاکـِـه همیـشـه تِ دِسی  ( آب سر را همیشه در کوزه سفالی می ریختند . )

خُــرمــا شـاکِـه تِ خُمــه وُ تِ گُلَت ( خرما را در خمره و ظرفی بافته از برگ نخل می کردند )

وَختِ چاشت آرد شاشُشی اَتِ حَصی ( هنگام ناهار آرد را در ظرف سفالی درست می کردند )

دیـش و سَــرم شایـَـوُ وُ بـا دُو شـاخَه  ( سبزی های دیش و سرم را پخته و با دوغ می خوردند . )

فَلَــضی وُ نُـــونَ گـرمی شُــو شـاخَه ( نان های گرم محلی را برای شام می خوردند . )

پـُـرگـُـو وُ نـُـون و مـُــرِی وُ مَهیــاوَه ( سبزی خُرفه و نان همراه با دو نوع چاشنی تهیه شده از ماهی ساردین )

مـَـروَه تَهـر همیشــه وَختِ تُو شـاخَه ( در وقت بیماری داروی گیاهی مور تلخ می خوردند . )

زِنِیــــا شـــاکِـه دِســی و تــار و فُـد  ( زنان روستا سفالگری می کردند . )

هـر کِسـی تِ دهِ مـــا بـه کــارِ خود ( هر کسی در روستای ما مشغول به کار خود بود )

شُــوِیـایِ تــاوِستـُـو چـــارو قَمبَـرُت ( شبها تابستان کوره های سفال گری روشن بو د . )

هـر کِسـی بــازی شَکـِـه بـا یـارِ خود ( هر کسی مشغول بازی های محلی با هم تیمی خود بود . ) 

دُتـِـیـا اَ زیــر مُـه تُـولـَک شـــا دَسّ ( دختران زیر درخت نخل سبد در دست داشتند )

بُنـگِ شُـوم کَهرو شاکِه داخلِ خَسّ ( و هنگام مغرب بز ها  و گوسفندان را داخل خانه خود میکردند )

پُسِیــا بـــازی شـــاکِه دار گَلَـــه دار ( پسران روستا بازی دار گله دار می گردند )

زِنـِیــا ریخَـنـَه شـــاکِــه پــایِ هَس ( زنان با آسیاب دستی گندم را نرم می کردند . )

کجا رَه کیسه ی کشک ومَشکِ دُو  ( کجارفت کیسه کشک و مشک دوغ )

کجـــا رَه داخلِ حــوض بــازیِ رو  ( کجا رفت بازی محلی رو در داخل حوض )

حیف از اُون ایامی که بازی مــاکِـه ( حیف از آن ایامی که ما بازی می کردیم .)

بـازیـایِ رنگـــارنگ بــه وقــتِ شُو ( در هنگام شب بازی محلی به نام رنگارنگ )